... همیشه گریزان بودم. پدرم نیز این چنین بود ... و برادرم. هیچ جایی امان کامل نداشتیم. همواره آشکار یا نهان در پی‌مان بوده‌اند. به جرم کدام گناه گرفتار آنها آمدیم نمی دانم. انتظار دارند در پایشان افتیم و اشک و التماس و ... خیال باطل! هرگز تن به این ذلّت نخواهم داد. حتّی اگر قرار باشد تا ابد گریزان باقی بمانم.

یادم می آید که پدرم، و حتّی پدربزرگم نیز باید می گریختند. البته می گریختند؛ ولی خونسرد در میان مردم قدم بر می داشتند و با آنها بی واهمه سخن می گفتند. گویی نمی دانند که عدّه ای به خون آنها تشنه اند. البته می دانستند؛ ولی ترسی به دل راه نمی دادند...

تا در نهایت پدربزرگم را در هنگام مرگش ترک گفته و خیالبافش خواندند. پدرم را نیز در نهایت معصومیت ... یادم نمی رود زمانی را که به مادرم در خانه تنها حمله کردند و ... من و برادرم کوچک بودیم. چنان گریه می کردیم که لباس هایمان خیس شده بود. ولی نمی توانم درک کنم که پدرم چه می کشید؛ از یک طرف دنیای بیرون که منتظر موقعیت بود تا به تک تک ما حمله کند و از پای درآوردمان. و از طرف دیگر، یار و یاوری برایش نمانده بود تا لااقل در اندرون دمی بیاساید...

دفن کردیم مادر را در جایی دور از چشم مردمان. شبانه. بی هیچ نشانه ای. به هیچ چشمی نمی توانستیم اعتماد کنیم ... و بازگشتیم و پنهان شدیم.

حال نوبت به پدرم رسیده بود. پس از چندین سال سختی و محرومیت و ناحقّی که روا داشتند، در نهایت در حال راز و نیاز با تیغی خلاصش کردند. گویی خودش منتظر بود. چنانکه مادرم نیز در صبح آن روز شوم، چنان با محبّت با ما بازی می کرد و موهایمان را شانه می زد و لباس هایمان را مرتّب می کرد، پدرم نیز خود را به بهترین صورت و نیک ترین عطر آراست و به میان مردم وارد شد، تا اینکه ...

گویی الهام می شود به برخی مردمان گاه مرگشان. و خود آنهایند كه قدم های آخر را به سوی آن برمی دارند.

همیشه گریزان بودم...



برای مطالعه متن کامل و دریافت فایل، روی لینک زیر کلیک کنید.


Gorizan.pdf